بدون عنوان
سلام گل نازم.......محیای خوشگلم......از وقتی تو اومدی زندگیم رنگ و بوی دیگه ای گرفته.....از خدا روزی 1000بار بخاطر هدیه گرانبهاش مچکرم!!!
از این چند روز برات بگم دخملکم.......باباجون 4شنبه رفت ماموریت و ماهم بخاطر اینکه تنها نباشیم مهاجرت کردیم خونه دایی و دیروز اومدیم خونه خودمون!! اونجا زندایی به امیرحسین فرنی میداد و منم 1 قاشق به تو میدادم وای که چه ذوقی میکردی حیف که یادم رفت از اولین بار غذا خوردنت عکس بگیرم...دیگه کم کم میخوام غذا کمکی رو شروع کنم......دختر نازم تازگیا هم خیلی دوست داری سینه خیز بری ولی نمیتونی تا دستمو میذارم کف پات و کمکت میکنم خیلی خوشحال میشی و خودتو میکشی جلو..........الهی که من قربونت برم.....با کمک من میشینی و این کارو خیلی دوست داری ولی بعد از چند دقیقه خسته میشی و جیغت درمیاد...... رو تخت هم که دیگه نمیتونیم بخوابیم اخه خانوم کوچولو قلقلی شده و منم میترسم که بیفتی زمین......
الهی بمیرم برات دیروز با روروئک تو حیاط گذاشته بودمت و خودمم پیشت بودم ولی نمیدونم چطوری یه لحظه ازت غافل شدم که افتادی تو باغچه.........داشتم سکته میکردم.........محکم تو بغلم گرفتمت و نازت دادم خداروشکر چیزی نشد فقط گوشه ی چشمت یخورده زخم شد که امروز بهتر شده.....خیلی گریه کردی منم پا ب پات گریه میکردم..باباجون هم یه عالمه دعوام کرد که چرا محیا رو تنها گذاشتی.........
الهی بمیرم برات که گوشه چشمت زخم شد........

دخترم تاب بازی رو خیلی دوست داره

دوتا کچل....... محیا و پسر داییش امیرحسین




بدون عنوان 


